پشت چراغ قرمز انگار تو خلاء معلق بودم که یکی کوبید به شیشه...
شاید هوای خنکی که از پایین کشیدن شیشه ماشین به صورتش خوردباعث شد که لبخند بزنه...
بهش نگاه کردم...
گفتم: تو با اون چشای معصومت..._چقدر این کلمات برام آشنابود_الان باید تو مدرسه می بودی...و یه کیف نو به پشتت...
فقط نگاهم کرد...
چی تو چشاش بود؟...بغض؟خواهش؟تعجب؟....شایدم بی تفاوت...
کاش می تونستم در ازای خرید اون آدامس... بهای خوشبختی رو بهت بپردازم...
... تاوان کدوم گناهت رو میدی توی خیابونای این شهر که زمین و زمان توش سوخته...؟
توی آتیش حماقت کدوم زن و مرد می سوزی...
تو گرمای ظهر جنوب...؟
دختر کوچولوی زیبا ...
فردای تو مثل موهای خرماییت آشفته و پریشونه...
صدای بوق ماشینای پشتی...یعنی بگذر و برو...
. . . "یک جنس غریبه آسمون من و ساخته..."
_...حداقل یه آسمون ابری....بارونش با من...
_تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی..
همت کن و بگو...ماهیها...
حوضشان بی آب است.... ( واسه تو ...)